نخوابیدهام که شب بهوقت و مثل آدمیزاد بخوابم. که زُل نزنم به سقفِ مسخرهی بالای سرم، که با موجوداتِ خیالی روی دیوار، با سایهها، حرف نزنم، که صدای عشقبازی همسایهی دیوار بهدیوار روی مُخم نباشد، که چشمهایم را ببندم و برای چند ساعت هم که شده، نباشم.
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
لقمهی کوچک نان و پنیر توی دستم بود و تیترهای کوچک و بزرگ روزنامهی روی میز را مرور میکردم. بقیه حرف میزدند، هنوز در باب انتخابات. چشم بر نمیداشتم از روزنامه که نگیرندم بهحرف. کمی بعد، یکی صدایم زد و گفت: یا صبحانه بخور، یا روزنامه بخوان..
خشم که لایه لایه جمع شود روی هم، یکجایی میزند بیرون، درست مثل گدازههای آتشفشان.
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
میخواستم شرح دهم، میخواستم از آن سه چهار پنج دقیقهی کوتاه بگویم که دراز کشیده بودم توی اتاق و تازه داشت باورم میشد که خواب و خیال نیست..، میخواستم شرح دهم و بنویسم اما دیدم نمیتوانم، توانش را ندارم. پس میگذارم بماند گوشهی ذهنم، قلبم، تا ابد.
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
سبز پری
پرویز دوایی
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
ساندویچ آماده توی دستم بود و از پایین پارک میآمدم رو به بالا. میآمدم و سرک میکشیدم. از دور، از فاصلهی سی چهل متری، میدیدم که خورشید روی نیمکت آرام گرفته است و رنگ میپراکنَد. خوشبختترین مردِ روزگار بودم.
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی