خرید بک لینک

نخوابیدهام که شب بهوقت و مثل آدمیزاد بخوابم. که زُل نزنم به سقفِ مسخرهی بالای سرم، که با موجوداتِ خیالی روی دیوار، با سایهها، حرف نزنم، که صدای عشقبازی همسایهی دیوار بهدیوار روی مُخم نباشد، که چشمهایم را ببندم و برای چند ساعت هم که شده، نباشم.

+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۲/۳۱ساعت 19:45 توسط ابراهیم |

برچسب: نویسنده: کوروش جلالی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 1:02

لقمهی کوچک نان و پنیر توی دستم بود و تیترهای کوچک و بزرگ روزنامهی روی میز را مرور میکردم. بقیه حرف میزدند، هنوز در باب انتخابات. چشم بر نمیداشتم از روزنامه که نگیرندم بهحرف. کمی بعد، یکی صدایم زد و گفت: یا صبحانه بخور، یا روزنامه بخوان..
خشم که لایه لایه جمع شود روی هم، یکجایی میزند بیرون، درست مثل گدازههای آتشفشان.

+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۳/۰۱ساعت 15:0 توسط ابراهیم |

برچسب: نویسنده: کوروش جلالی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 1:02

میخواستم شرح دهم، میخواستم از آن سه چهار پنج دقیقهی کوتاه بگویم که دراز کشیده بودم توی اتاق و تازه داشت باورم میشد که خواب و خیال نیست..، میخواستم شرح دهم و بنویسم اما دیدم نمیتوانم، توانش را ندارم. پس میگذارم بماند گوشهی ذهنم، قلبم، تا ابد.

+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۳/۰۱ساعت 18:51 توسط ابراهیم |

برچسب: نویسنده: کوروش جلالی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 1:02

هوا خوش است. ایستادهام توی کوچهی خلوت و تاریک، نیمهتاریک، و نگاهم به آسمان است. مثل همهی اینجور وقتها، افتادهام به مرور روزهای رفته، روزها که نه، سالهای رفته. مستی و سرخوشی بعدازظهر هنوز توی سرم است و غمی دلنشین در سینه دارم. دوست ندارم صبح شود، دلم نمیخواهد زمان بگذرد. کاش امشب، مثل عکسی

برچسب: نویسنده: کوروش جلالی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 1:02

صندلی کنار دیوار میطلبید که آدم شق و رق بنشیند، خیلی صاف و اتو کشیده. من اما لم داده بودم، نه که دست خودم باشد، وا رفته بودم و نمیدانستم خوابم یا بیدار. باد خنک مینشست روی صورتم، آشپزخانه پیش رویام بود و میدیدم ایشان ایستاده است آنجا، مقابل اجاق و در کار دمکردن چای. میدیدم گاهی بر میگردد و

برچسب: نویسنده: کوروش جلالی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 1:02

میگوید فراموشم نکن. میگوید آن زمانی من واقعا مردهام که در شیشهی اتوبوس، موقع گذر از کنار فراز و نشیب تپههای سبز و با تجدید یادی از شوق همیشگیات از دیدار تپهی بچهها، به یاد من نیفتی، مرا سر تپه در بازی بچهها شرکت ندهی، که من یار ناپیدائی در دل تو نباشم..

سبز پری
پرویز دوایی


برچسب: نویسنده: کوروش جلالی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 1:02

کتاب کوچکی که چند دقیقه قبل تمامش کرده بودم هنوز توی دستم بود. باد دلچسب و خنکی در واگن مترو جریان داشت. خلوت بود. یاد سالها قبل افتادم که مترو هنوز بهعنوان وسیلهی حمل و نقل عمومی بهشمار نمیرفت، هنوز همهگیر نشده بود و حسابی خلوت و تمیز شیک بود. شنبه صبح بهقصد تعلیم و تعلّم و پنجشنبه غروب ب

برچسب: نویسنده: کوروش جلالی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 1:02

ساندویچ آماده توی دستم بود و از پایین پارک میآمدم رو به بالا. میآمدم و سرک میکشیدم. از دور، از فاصلهی سی چهل متری، میدیدم که خورشید روی نیمکت آرام گرفته است و رنگ میپراکنَد. خوشبختترین مردِ روزگار بودم.

+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۳/۰۶ساعت 6:42 توسط ابراهیم |

برچسب: نویسنده: کوروش جلالی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 1:02

آفتاب اوایلِ خردادِ داغی بود. چند دقیقه بیروننشستن از سایه یعنی بالارفتن تصاعدی دمای بدن. باد خوبی میوزید اما. نیمکتِ سایهروشنی پیدا کرده بودیم و نشسته بودیم رو به آفتاب، رو به باد، که میوزید و شاخههای درختهای پُرشمار را میرقصاند. دستانم را از هم باز کرده بودم، مثل صلیب، روی پشتی نیمکت. گاهی

برچسب: نویسنده: کوروش جلالی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 1:02

صفحه بندی